بیوگرافی قسمت 2 (دوران راهنمایی و دبیرستان)
خب در این قسمت مختصر توضیحی از دوران راهنمایی و دبیرستان که الان بنام متوسطه دوره اول و دوم شناخته میشه بدم.
سه سال راهنمایی در مدرسه وکیلیان که در بهترین موقعیت مکانی شهرستان واقع شده تحصیل میکردم.
شاید حضور ذهنم نسبت به این دوران خیلی کامل نباشه، ولی تا جایی که یادم میاد از همون ابتدا تصمیم گرفتم با توجه به فضاهای خوب ورزشی موجود در مدرسه به گروه ورزشی هندبال ملحق بشوم.
من عاشق فوتبال بودم، خیلی از بچه ها بهم اصرار کردن در گروه فوتبالیا قرار بگیرم، ولی ترجیج دادم هندبال رو امتحان کنم.
دروازه بانی هندبال پست خیلی سخت و مهمیه، میدونید که توپش از توپ فوتبال کوچیکتره و چون از فواصل نزدیک ضربات شلیک میشه مهار توپ رو خیلی سخت میکنه. ترس نداشتن از توپ، سرعت عمل و هوش دروازه بان در هندبال اهمیت زیادی داره.
در کل من با علاقه و دقت کافی که داشتم پست دروازبانی رو انتخاب کردم. دو تا کاپیتان داشتیم و غالبا در یکی از این دو تیم قرار میگرفتیم. گاهی تیم دوستم آقای لاری و گاهی هم در تیم آقای عبدلی.
یکبار یادمه تو زمستون یه توپ وحشتناک به سمت دروازه اومد. من هم با تمام وجود شیرجه زدم و گرفتم، ضربش اینقدر زیاد بود که دستمو کوبوند به تیرک دروازه بعد اینقدر هوا سرد بود، که دستم بی حس شد.
اثر سردی هوا درد رو چند برابر کرد، ولی فکر کنم اگه یه دوربین فیلمبرداری بود و این صحنه رو رکورد میگرد جزء یک از پربازدیدترین کلیپ های ورزشی میشد. یعنی فکر نکنم این غیرت و فداکاری که من درون دروازه بانی هندبال داشتم رو جایی دیده باشم.
آزمون تخصصی ورزشمون در هندبال ترم اول هم حرکت 3 گام بود که خیلی خوب انجام دادم و نمره عالی از آقای جلالی پیشکسوت تربیت بدنی شاهرود کسب کردم.
من پیشرفت های زندگیم رو حاصل زحمات تمام این معلمین عزیز میدونم، جالبه با وجود تمام بچه زرنگی و شاگرد ممتازیم بدونید تنبیهم شدم، حتی بصورت ناحق، اما هنوزم دستبوس تک تک معلمین، معاونیم و مدیران گذشته ام هستم.
همینجا هم برای خودشون و خانواده هاشون آرزوی سلامتی و روزگار خوش دارم.
اطرافیانم میدونن که در کارم بسیار صریح هستم و دوست ندارم بیخود و بی جهت به تعریف و تمجید بپردازم یا افراد رو تخریب کنم.
اینطور نیست که الان خودم چون مدرس هستم این حس رو داشته باشم. اصلا با این بیوگرافی دلم میخواد تشکرم رو تقدیمشون کنم.
دبیران محترمی که از راهنمایی یادم میاد و برام زحمت بسیار زیادی کشیدن، آقای متحدی و هراتی (عربی و قرآن), آقای جعفری و تیموری، احمدی، فرهادی (ریاضی), آقای نوشک (دینی), آقای جلالی و آقای مشتاقی (تربیت بدنی), آقای سعیدی پور و صادق پور و اعرابی (ادبیات)، آقای دزیانی(حرفه و فن) آقای عامریان (زبان انگلیسی)، آقای کردی و حیدری (شیمی), آقای گل محمدی (زیست), آقای صابری و امیر عبداللهیان، فرهنگ، نبوی و درویشی (معاون) و آقای عبداللهی، یحیایی، تبریزی و بنی صفار (مدیر) مدرسمون بودن. البته اساتید زیادی هم بودن که متاسفانه حضور ذهن نداشتم اسامیشون رو.
مدیر اولمون جناب آقای عبداللهی بسیار خوشرو و مهربونم بودن که چند سال بعد قسمت همکاری هم داشتم خدمتشون و اینکه مرحوم آقای بنی صفار مدیری بودن که با خبر شدم از به رحمت خدا رفتن. خداوند به همه معلمین عزیزم عزت ببخشه.
روزای سختی بود راهنمایی، سه تا ثلث داشتیم به اصطلاح ۳ ترمه بودیم. کل کل پرسپولیس استقلال داشتم با یکی از دوستانم آقای زرنگار، حتی رو برگه امتحانیمون اسم تیم مورد علاقمون رو می نوشتیم.
بیارم آقای زرنگار برگه ها رو پخش میکرد رسید به برگه من قسمت پرسپولیسش رو پاره کرد بعد تحویلم داد. خلاصه ایام خوبی بود، زمان چهارشنبه سوری که میشد بعضی از بچه ها سیگارت (ترقه) میفروختن.
یبار هم من یدونه بنفش خریدم و گذاشتم تو جیبم، آنقدر با استرس گذشت تو مدرسه اون روز که نگو. حالا جالب این جاست که بعد مدرسه رفتیم پارک بعد اومدیم بندازیم دیدیم یه فسی صدا کرد و به اصطلاح پوکید بدون اینکه صدایی بده. میگفتن اگر روش عکس میکی ماوس داشته باشه بهترین مارکه.
درسم قوی نبود، ضعیف هم نبود یه حد وسطی داشتم، از رتبه های ۱ تا ۵ تقدیر میشد. یادمه یبار رتبه چهارم شدم و بهم تقدیرنامه ندادن. بعد چند روز ظاهراً برام صادر کردن.
نقطه عطف دانش آموزیم اول دبیرستان بود مدرسه دولتی در راسته آبشار ثبت نام کردم. اینطوری بود که بچه هایی که مردود میشدن دوباره یا سه باره سر همون کلاس میموندن، به اصطلاح میگفتن دو ساله، سه ساله.
ته کلاسمون عمده بچه ها مردودی دو و سه ساله بودن. یه دو سه نفری فقط درس میخوندیم. تازه اونم نصفه نیمه. بعد مادرم دید با این شرایط ادامه بدم نتیجه ای حاصل نمیشه و از سال دوم
دبیرستان به مدرسه غیر انتفاعی سماء رفتم. دیگه تا پایان دوره دیپلم تحصیلات رو ادامه دادم و دوستان خوبی هم پیدا کردم.
اسم دوستانم رو مینویسم، شاید خیلی از مخاطبین عزیزم شناخت نداشته باشند ولی به هر حال من اسم و رسم دوستهای دوران کودکی و نوجوانیم رو فراموش نمیکنم.
خاطرات بچگیم با دوتا از دوستان خوبم بنام بهروز ممتحنی و امیر آشوری رقم خورد، روزهایی بود که با دوچرخه هاشون دنبالم میومدن و من حسرت داشتن یه دوچرخه رو داشتم. البته باید بگم که مادرم با توجه به شرایط سخت اقتصادیمون بعد از مدتی برام یه دوچرخه خرید که هنوزم دارمش.
دبیرستان بهترین رفیقام نیما کاشی و محمد کمالی در مدرسه دولتی بودن و غیر انتفاعی هم سعید یوسفی و امید بنی صفار. باورتون میشه یا نمیشه ولی من کار هم میکردم ولی خب تابستون بیشتر.
برای خانواده من درس الویت داشت. کلاس کنکور هم سال آخر میرفتم.گفتیم یه موسسه بریم دوستامم باشن که موسسه علوی رو انتخاب کردیم. یه شب در هفته با بچه ها سالن میرفتیم برای فوتسال،
گاهی تیم هم میدادیم. یکم شرایط بهتر بود و تو دوره دبیرستان احساس استقلال بیشتری داشتیم ولی انصافا من برای اکثر امتحاناتم در دبیرستان از شب تا صبح درس میخواندم و کلا در این مقطع وسواس بیشتری هم پیدا کرده بودم. ضمن اینکه دوستم امید رقیب درسیم هم محسوب میشد.
سال آخر به کلاس های کنکوری علوی میرفتم و در اونجا به بررسی تست میپرداختیم. فشار کاری زیاد بود و به نوعی از تایم خودمون فاصله گرفتیم. اینقدر درگیر شرکت در کلاس ها بودیم که وقت کافی برای مطالعه پیدا نمیکردیم.
ماه آخر مونده به کنکور رو با پسرداییم درس میخوندم و چون اون هم سال دومش بود که کنکور میداد اومده بود خونمون و با هم تست میزدیم.